شروع مجدد ورزش
بالاخره ورزش مجددا شروع کردم 😎
از سست عنصری دراومدم 🤣
تا باد چنین بادا 😂
بالاخره ورزش مجددا شروع کردم 😎
از سست عنصری دراومدم 🤣
تا باد چنین بادا 😂
یکی از همراهان وبلاگی صبح یه پست گذاشته بود ، عصر هم مخالف همون پست گذاشته
یاد یه طنز برره افتادم 😂 یاور طغرل همه مردا رو بخط کرده بود و مثلا میخواست از اهالی برره زهر چشم بگیره و بگه من اینجا رئیسم، بعد شروع کرد بشین و پاشو دادن، یهو نظام دو برره 🤣 بهش گفت یاور طغرل تصمیمت بگیر یا فقط بگو بشین یا فقط برپا ، تصمیمت زود به زود عوض کنی ، مردم بهت میگن سست عنصر 😂
امروز یه کار مهم کردم! البته به نظر خودم مهم، از یکی از آدمایی که به نظر برام بار منفی داشت، دور شدم، راستش از پیام هاش انرژی خوبی نمیگرفتم، ازش دور شدم و پیام هاش هم پاک کردم، جوری صحبت و پیام میده همراه با ابهام و اینکه من همه چی دانم، یه مدت ازش دور باشم ، برا خودم خوبه
دیروز منتظر یه دوستی بودم گفته بود ساعت ۹ میاد ، من تا به ربع به ده منتظر موندم و خبری نشد، ظاهراً بلافاصله بعد از من و ساعت ده اومده ، خسته نباشی دلاور خدا قوت پهلوان 🤣 ما رو عجیب کاشتی 😂
أنا عنكِ ما كلَّمتهمْ ، لكنَّهمْ
قرأوكِ في حِبري و في أوراقي
درباره ى تو؛
به آن ها
چيزى نگفته ام!
ولى
تو را
در جوهر قلمَم
(نوشتارم)
و كاغذ هايم،
ديده اند...
#نــــزار_الــقــبــانــــي
ترجمه:#الف_تالیا
پ.ن: در سخن مخفی شدم ، مانند بو در برگ گل
هر که خواهد دیدنم، گو در سخن بیند مرا
زیب النسا
و إن غابَ نصفك فلا
تُكمل فراغك بالعابرين
و اگر نیمه تو غايب بود،
خلأ خود را با رهگذران کامل نکن ...
#لا ادری
امروز اول صبحی ، دخترمون کلاس شناش شروع میشد، سر وقت بیدار و راهی شدن، برگشتنی کمی گرفته و ناراحت بود، علتش پرسیدم گفت مربی با تحکم و بلند صحبت میکنه، باهاش همراهی کردم و توضیح دادم بخاطر خودشون هست تا آسیبی بهشون نرسه، خیلی حساس بار آوردیمش باید بیشتر تو اجتماع ببریمش تا بیشتر با مردم آشنا بشه.
از نکات جالب توجه اونجا هم دیدن دختران کم سن و سالی که کاشت ناخن کرده بودن! موقع سر کردن کلاه ژله ای هم ناخنشون باعث شده بود کلاه پاره بشه! مدیر استخر اولیا روجمع کرده ناخن های خودش نشون میده میگه ببینید من خودم ناخن هام همیشه کوتاه نگه میدارم تا وقتی اگر نیاز شد و دست بچه تون تو استخر گرفتم یا از آب میخواستم درش بیارم، ناخنم باعث صدمه به بچه هاتون نشه.
این چند روز بلاگفا بعضا با سختی باز میشه برام، دیروز هم کلا باز نمیشد، آخر سر علاوه بر روشن و خاموش کردن نت گوشی ، گوشی در حالت پرواز گذاشتم و بعد هم حالت پرواز غیرفعال کردم تا نت فعال شد و تونستم وارد قسمت مدیریت وبلاگ بشم.
نوشتنم نمیاد ، همینطور خواب !
میخواستم اسم نوشته رو بزارم دایره دوستان، نوشته ربطی هم به تحمل داره، دوتاش یکی کردم و نوشتم دایره تحمل؛
بعد از حوادث این یک سال و جنگ های خانمان سوز، تحمل مون خیلی تعریف داشت ، تعریفی تر هم شد!
قبول دارم استرس بی تاثیر نیست ، اما انتظار داریم همه تحمل کنند اما خودمون هم حق داریم هر کاری بکنیم، هم حرفی هم بزنیم، بقیه هم تحمل کنند و با ما سازگار باشند.
خب پس سازگاری و تحمل ما چی؟!
امروز شاهد دو تا بحث بودم، نمیخوام جزییات بگم از حوصله خوندن دوستان خارج هست، اومدم تو وبلاگی یکی از مخاطبینم دیدم در مورد نظر نوشتن بقیه مطلب نوشته، اونم با لفظ دوزاری برخی رو مورد تفقد قرار داده، نمیدونم چرا تحملمون کمتر شده، دایره دوستان تنگ تر کردیم ، این دایره تحمل کمتر کنیم، راه تنفس خودمون تنگ تر میشه، کاش خودمون هم تو قضاوت های ناخودآگاهمون فراموش نکنیم.
اواخر نوجوانی و اوایل جوانی هر وقت که باران میبارید، مخصوصا باران بهاری، دوس داشتم زیر برام قدم بزنم حتی اگر خیس بشم، اول دبیرستان که بودم یکی از همکلاسیها نزدیک عید یه کارت پستال بهم هدیه داد، هنوز اون کارت پستال دارم، روی کارت پستال تصویر یه نقاشی رنگ و روغن بود یک پسر جوان که چترش بسته و زیر باران و پشت به ما هست، خیلی تصویر بکری بود، و شعری که هیچ وقت از یادم نرفت ؛ شعری از سهراب سپهری
چترها را باید بست
زیر باران باید رفت
فکر را، خاطره را، زیر باران باید برد
با همه مردم شهر ، زیر باران باید رفت
دوست را، زیر باران باید دید
عشق را، زیر باران باید جست
کلا یه بار عاشق شدم و قضیه اش قبلا تو همین وبلاگ نوشتم و بهش نرسیدم ، تو ذهنم همش فکر میکردم منم برا دیدن یارم زیر بارون خیس میشم، اما زهی خیال باطل ، از بارون فراری شدم.
اما باید با چتر بسته و شمشیر آویخته باید بریم و نماز استسقا بخونیم تا بلکه خداوند متعال درهای رحمتشون به رومون باز کنه.
خیلی خودم فراموش کردم باید اینا رو دوباره یادآوری کنم به خودم
خیس شدن زیر بارون
پای برهنه راه رفتن رو شن های ساحل
کوهپیمایی
شب مانی در جنگل ارسباران
راه رفتن با یه پا روی ریل آهن
سکوت و سکوت و سکوت و دوری از هر حرف بیهوده
زندگیِ نزیسته همیشه زیباتر به نظر میرسد...
اگر ازدواج میکردم....
اگر هرگز ازدواج نمیکردم...
یا
اگر بچهدار میشدم...
اگر بچهدار نمیشدم...
اگر مهاجرت میکردم...
اگر در همان شهرم میماندم...
اگر آن شغل را قبول میکردم...
اگر استعفا نمیدادم...
اگر رشتهی دیگری را انتخاب میکردم...
اگر زودتر شروع کرده بودم...
اگر دیرتر تصمیم گرفته بودم...
ذهن میتواند از هر مسیری که نرفته، بهشتی خیالی بسازد؛ چون آن مسیر هرگز در معرض اصطکاکِ واقعیت(مثل مسئولیت، ناکامی و محدودیتهای زندگی) قرار نگرفته است.
پذیرش این نکته میتواند آغاز آشتی با زندگی ای باشد که هم اکنون در اون هستی.
ریشه اگر ریشه است
خاصیتش دیده نشدن است .
ریشه ای که اصرار بر دیده شدن دارد،
درخت را از بیخ کنده.
🔥 إنني أعود إليك
مثلما يعود اليتيم إلى ملجأه الوحيد
و سأظل أعود...
به سوی تو بازمیگردم،
مانند بازگشتن ِ یتیم به تنها پناهگاهش
و همواره بازخواهم گشت/ غسان کنفانی
قسمت نظرات تایید شده و نظرات خصوصی وبلاگ گردگیری کردم و بیشترشون پاک کردم. تا باد چنین بادا
چرا تو مدرسه باید مامور آبخوری میداشتیم؟
که چی آخه؟ کمتر آب بخوریم؟ آب نخوریم؟
یکی از دلایل آرامش اینه که براتون مهم نباشه که دیگران در مورد شما چه فکری میکنن.
دیگران اگر فکر کردن بلد بودن، یه فکری به حال خودشون میکردن.
یکی از نشانههای بلوغ انسان همین است که بداند چطور چیزهایی را که برای دیگران اهمیت دارد درک کند، حتی اگر برای خودش اهمیتی نداشته باشد.
احسان ، هنری نیست به امید تلافی
نیکی به کسی کن که به کار تو نیاید
#صائب
بعضی آدمها را وقتی از دست میدهی میفهمی.
تا وقتی هستند،
طبیعی بهنظر میرسند؛
مثل هوا،
مثل نور،
مثل چیزی که فکر میکنی همیشه هست.
بعد، نبودنشان
نه فقط جای آنها،
که شکلِ اتاق را عوض میکند.
فقدان، عجیبترین معلمِ جهان است.
خیلی چیزها را فقط وقتی میفهمند
که دیگر برای جبران،
دیر شده ...
🔴قد لايكون الموت بتوقف النبض فقط
فالانتظار موت
والملال موت
وظلمة المستقبل المجهول..
❗️گاهی مرگ تنها از کار افتادن قلب نیست
انتظار مرگ ست
خستگی؛ مرگ ست
و تاریکی آینده نامعلوم هم...
🔴غسان کنفانی
خانومم یه زن داداش داره، خانم ز ، پدر ایشون تو یکی از شهرهای مرزی خونه داره یه خونه خیلی بزرگ بر خیابون اصلی که سه تا هم مغازه داره، کلی هم باغ و زمین زراعی، خلاصه همسر ایشون هم تو دوران کرونا فوت کردن، تازگیا بچه ها ( جمعا دو خواهر و یک برادر هستن) پای پدر نشستن که اینجا رو بفروش البته خانم ز اهل اینجور بازی ها و فشار به پدرشون نیستن، پدر هم خونه رو مفت فروخته و به خانم ز ۱۵ میلیارد تومان داده(به اون یکی خواهر و برادر نمیدونم چقدر داده) گفته خونه بخر برا خودت و اینا هم الان سرگرم بازدید از خونه ها و بنگاه و نرم افزار دیوار هستن.
اما همگی معتقد هستن که خونه رو مفت فروخته ، میگفتن کاش حداقل زمین به مشارکت میداد و حداقل الان دو تا مغازه داشت و حداقل سه طبقه مسکونی تو بهترین نقطه شهرشون.
اولاد آدم به هر کار مجبور میکنه
حدود یه ماه پیش خونه مادرم اینا بودم و صحبت از مزارع ارث پدریشون شد، خواهرم گفت اون روز پسر دایی کوچیکه تماس گرفته و گفته بیایید جمع بشین تا تکلیف تسهیم مزارع روشن کنیم، منم پرسیدم مگر چقدر هست کل مزارع، گفتن حدود دوازده و نیم هکتار! البته همه مزارع کنار هم نیست و بزرگترینشون حدود هشت هزار متر هست.
منم به مادرم گفتم حالا که اینا بعد پنجاه سال خواستن سهمت بدن، دیگه قضیه رو ول نکن، سهمت بگیر یا بفروش ، برو خونه مناسب بگیر برو مسافرت و زیارت .
گفت پسرم والا با این برادرا چشمم آب نمیخوره، پول فروش درخت ها رو تقسیم نکردن ، فکر میکنی پول و ارث به این گندگی رو راحت ول کنند!؟
از این طرف زمین های پدربزرگ پدریمون هم وضعش نامشخص هست ، با این همه دارایی بعضی وقتا ول معطل دو قرون هستیم.
نمیدونم چرا تو تقسیم ارث اینقدر وقت هدر میدهند.
من خودم بعد فوت پدرم یه خونه نقلی داشتیم با هزار مکافات و رضایت سایر وراث خونه رو به نام مادرم زدیم و الان دیگه خیالمون از جانب خونه مادر راحته.
امروز صبح که داشتم میرفتم نون بگیرم، تو پارک محلمون دیدم سه تا کلاغ هستن، منم موقعی که پرنده یا حیوانی در پارک یا خیابان یا طبیعت ببینم سعی میکنم راهم از اونا دور کنم تا حیوانات راحت باشند و احساس امنیت شون خدشه دار نشه.
دو تا غز کلاغ های پارک داشتن نون خشک و غذا رو خرد میکردند و هر از گاهی هم یه قارقار مختصر ، خوب که بهشون نگاه کردم دیدم سومین کلاغ قسمتی از منقار بالایی ش ندارن ، احتمالا دوار آسیب شده ، کلاغی که بهش نزدیک بود از نون خشک هایی که کوچیک کرده بود بهش میداد و اون هم میخورد و باز هم قار قار احتمالا یا ازش تشکر میکرد یا بازم ازش غذا میخواست.
تشریف بیاورید ادامه مطلب