دیروز بعد ساعت اداری و کمی تاخیر ، با خانوم هماهنگ شدم رفتیم بازاز، جاروبرقی بپسندیم برا خونه پدر خانوم ، با کمی گشت و گذار یه جاروبرقی خیلی معمولی از نمایندگی پارس خزر برداشتیم.

و بعد برگشتیم خونه و ناهار و خانوم رفت کلینیک، برا شام هم جشن تولد برادرزاده خانوم دعوت بودیم.

کلا از سبک و سیاق و روال کارشون خوشم نمیاد، از طرفی هم ساعات صرف غذا و رفت و آمدشون رو مخمه.

رسیدیم خونشون و بلافاصله خواهر خانم گفت می‌دونی فلان فوت کرده ، اونم کی همسایه خاله، آخه زن حسابی اولا به ما چه خدا رحمتش کنه، ثانیا جشن تولد حرف زدن اینجوری خوبه، ثالثا فامیل و آدم نزدیک به کسی هم نیست.

دیشب همه نسبتا سر موقع اومدن، از اتفاقات دیشب هم افتادن و شکستن لیوان فرانسه و پخش شدن شیشه ها و ترکیدن رگباری بادکنک های کنارش بود، همه کپ کردن

شام خوردیم و کیک و میوه و کمی هم آهنگ

اصلا به صدای بلند آهنگ عادت ندارم، اذیت میشم

خانوم هم رفتن خونه پدر من پیش کشید و گفت سیاست داشته باش و جمعه بریم و فلان، منم از حرفش ناراحت شدم گفتم الان صحبت تو جمع در این مورد به صلاح نیست میریم دوتایی تو خلوت با هم حرف می‌زنیم.

خانم از حرفم ناراحت شد ، موقع خواب این پا و اون پا کرد من بخوابم بعد بخوابه، منم از رو نرفتم ، دیدم داره گریه می‌کنه و صورتش خیس شده، بغلش کردم و دیدم اصلا گارد گرفته، گفت بزار زندگی نرمالمون بکنیم ، منم گفتم زندگی نرمال الان کارهاشون کردن، دوش گرفتن و خوابیدن، نه مثل ما که تو خواب هم دارن گریه می‌کنن ، دیدم به هیچ صراطی مستقیم نیست ، نمی‌دونم چه ساعتی خوابم برد