دوستَت دارَمی در میانِ این دو ...

وکل ما أريد منك يتخلص في

صباح الخير في الصباح

ومساء الخير في المساء

واحبك بين التحيتين

و تمام آنچه از تو می‌خواهَم

صُبح بخیری در صُبح است

و شَب بخیری در شب

و دوستَت دارَمی در میانِ این دو ...

#دیوار_نوشت

رفیق روزهای تنهایی

قدْ ینسَی الإنَسان أیَّامَهُ الصَّعبَة لکن

لا ینسی أبداً مَنْ هوَّنها عَلیهِ...

انسان روزهایِ سختش را

فراموش خواهد کرد

ولیکن هرگز کسی را

که آن روزها را برایِ او

آسان‌تر کرد

فراموش نمی‌کند...

#دیوار_نوشت

چگونه می‌توانم به خودم برگردم...

أخبرني أين يباع النسيان

وأين أجد ملامحي السابقة

وكيف لي أن أعود لنفسي...

به من بگو کجا فراموشی می‌فروشند

و کجا حالات سابقم را پیدا کنم

و چگونه می‌توانم به خودم برگردم...

#محمود_درویش

کاش ...

ادامه نوشته

ز دستم بر نمی‌خیزد که یک دم بی تو بنشینم

ز دستم بر نمی‌خیزد که یک دم بی تو بنشینم

به جز رویت نمی‌خواهم که روی هیچ کس بینم

من اول روز دانستم که با شیرین درافتادم

که چون فرهاد باید شست دست از جان شیرینم

تو را من دوست می‌دارم خلاف هر که در عالم

اگر طعنه است در عقلم اگر رخنه است در دینم

و گر شمشیر برگیری سپر پیشت بیندازم

که بی شمشیر خود کشتی به ساعدهای سیمینم

برآی ای صبح مشتاقان اگر نزدیک روز آمد

که بگرفت این شب یلدا ملال از ماه و پروینم

ز اول هستی آوردم قفای نیستی خوردم

کنون امید بخشایش همی‌دارم که مسکینم

دلی چون شمع می‌باید که بر جانم ببخشاید

که جز وی کس نمی‌بینم که می‌سوزد به بالینم

تو همچون گل ز خندیدن لبت با هم نمی‌آید

روا داری که من بلبل چو بوتیمار بنشینم

رقیب انگشت می‌خاید که سعدی چشم بر هم نه

مترس ای باغبان از گل که می‌بینم نمی‌چینم

#سعدی

شب به گلستان تنها منتظرت بودم

شب به گلستان تنها منتظرت بودم

باده نا کامی در هجر تو پیمودم

منتظرت بودم منتظرت بودم

آن شب جان فرسا من بی تو نیاسودم

وه که شدم پیر از غم آن شب و فرسودم

منتظرت بودم منتظرت بودم

بودم همه شب دیده به ره تا به سحر گاه

ناگه چو پری خنده زنان آمدی از راه

غمها به سر آمد رنج غم دوران از دل بزدودم

منتظرت بودم منتظرت بودم

پیش گلها شاد و شیدا می خرامید آن قامت موزونت

فتنه دوران دیده تو از دل و جان من شده مفتونت

در آن عشق و جنون مفتون تو بودم

اکنون از دل من بشنو تو سرودم

منتظرت بودم منتظرت بودم

منتظرت بودم منتظرت بودم شب انتظار

منتظرت بودم

عجیب ترین چیزی که تا حالا دیدم!

پاک کردم !

بگذارید و بگذرید ...

بگذارید و بگذرید، ببینید و دل مبندید، چشم بیاندازید و دل مبازید، که دیر یا زود باید گذاشت و گذشت.

امام علی علیه السلام

فکر پریدن

چه سرنوشت غم انگیزی که کرم کوچک ابریشم

تمام عمر قفس می‌بافت، ولی به فکر پریدن بود

حسین منزوی

پسر مومن دانشکده عاشق بشود

می‌رسی درس و کتاب آئینه دق بشود

پسر مومن دانشکده عاشق بشود