نفس شهوت پرست
مبر طاعت نفس شهوت پرست
که هر ساعتش قبلهٔ دیگر است
سعدی
اگر پرده ها برون افتد و اسرارت آشکار شود، باز میتوانی مردم را قضاوت کنی؟؟؟
مبر طاعت نفس شهوت پرست
که هر ساعتش قبلهٔ دیگر است
سعدی
اگر پرده ها برون افتد و اسرارت آشکار شود، باز میتوانی مردم را قضاوت کنی؟؟؟
🔴 خب جام جهانی تموم شد دیگه بریم سراغ جنگ جهانی که وقت نداریم.
قهرمانی اسپانیا مبارک باشه 💐
مخصوصا بر ملت اسپانیا ، ایران و فلسطین
ترکیب کار کم ، تو خونه موندن وگرمای هوا، چیزی جز کلافگی و ... نیست!
صبح برادر خانم زحمت کشیده بود و نون بربری تازه برامون گرفته بود، بعد خوردن صبحانه خانم به خواهرش زنک زد و جویای احوال و متوجه شد که خواهرش رفته برا آزمایش تیروئید ، بلافاصله خانم گفت میرم بچه ها رو میارم خونمون که تنها نمونن
برادر خانم بهم گفت شیلنگ آب گرم پکیچ سوراخ شده و نیاز به تعمیر داره ، رفتم و دیدم علاوه بر شیلنگ یکی از اتصالات آبرورودی به پکیچ هم باید تعویض بشه، دچار خوردگی شده و نیاز به تعویض داره ، شیلنگ یدکی تو خونه داشتم ، بقیه لوازم هم سپردم برادر خانم بگیره تا تعویض کنیم.
برادر خانم هم پسرش گذاشت خونه ما و رفت خواهرزاده ها رو هم بیاره خونه ما ، بعد از خرید لوازم مشغول تعویض شدم و خوشبختانه زود هم کارمون تموم شد.
اما خونمون شده مهد کودک ، هزار ماشاءالله سر و صدای زیاد ، دهنشون هم باید هر لحظه مشغول باشه تا انرژی لازم برای شیطنت کسب کنند.
خواهر خانم و باجناق هم اومدن برا ناهار و دوباره رفتن مطب دکتر و بعد برا شام اومدن.
امروز از سر و صدای این گل پسرای شیطون سرسام گرفتم
بعد شام هم خیال رفتن نداشتن که با عتاب پدراشون مواجه و راهی خونه خودشون شدن.
انگاری اصلا خستگی سرشون نمیشه.
پ.ن : خواهر خانم سه تا پسر ۲۰ ، ۱۱ و ۹ ساله داره
پسر بزرگش اما با این دو تا حپر در نمیان و هر لحظه کتک و کتک کاری.
برادر خانم هم یه پسر ۷ ساله شیطون داره که دست اون دوتای شیطون از رو بسته
از اینایی که ملاحظه کار شدن هیچ سر در نمیارم، یکی به نعل یکی به میخ زدن ینی چی، همه چی روشنه
چندین چراغ دارد و بیراهه میرود!
او تو را دوست ندارد
فقط از دست دادنت را دوست ندارد
دامان خرابات نشینان همه پاک است
تر دامنی ماست که تا دامن خاک است
گرد سر میگردم امشب شمع این کاشانه را
تا بیاموزم طریق سوختن پروانه را
مردم از محرومی و شادم که نومید از تو ساخت
تلخی جان کندنم امیدواران شما
به گرد خاطرم ای خوشدلی، چه می گذری
کدام روز مرا با تو آشنائی بود؟
ای اهل شوق وقت گریبان دریدن است
دست مرا به سوی گریبان که می برد؟
قطع امید من کند دم بدم از وصال خود
تا نکنم دل حزین شاد به انتظار هم
برخاطرم غباری ننشیند از جفایش
آئینه ی محبت، زنگار برنتابد
ای مردگان ز خاک یکی سر به در کنید
بر حال زنده بتر از خود نظر کنید
حزنی این عشق است نی افسانه چندین شکوه چیست؟
لب به دندان گیر و دندان بر جگر نه باک نیست
بی درد دل حیات چو ذوقی نمی دهد
آسودگان به عمر خود آیا چه دیده اند
حسن، دعای تو گر مستجاب نیست مرنج
تو را زبان دگر و دل، دگر دعا چه کند؟
نصیبم گشته چندان تلخکامی بعد هر کامی
که ممنونم ز گردون گر به کام من نمی گردد
شبها تو خفته، من به دعا کز تو دورباد
آه کسان که بهر تو در خون نشسته اند
زنده در عشق چه سان بود نصیبی، مجنون
عشق آن روز مگر این همه دشوار نبود؟
تلخ باشد زهر مرگ اما به شیرینی هنوز
میتواند تلخی هجران ز کام من برد
ز شورانگیز خالی گشته حاصل دانه اشکم
که مرغ وصل هرگز گرد دام من نمیگردد
چنان زهر فراقی ریختی در ساغر جانم
که مرگ از تلخی آن گرد جان من نمیگردد
غم زمانه خورم یا فراق یار کشم
به طاقتی که ندارم، کدام بار کشم؟
بگذشت بهار و وا نشد دل
این غنچه مگر شکفتنی نیست؟
هزار جهد بکردم که سرّ عشق بپوشم
نبود بر سر آتش میسّرم که نجوشم
ساکنان سر کوی تو نباشند به هوش
کآن زمینی است که از وی همه مجنون خیزد
به عاشقان جگر چاک چون رسی اهلی؟
به یک دو چاک که در جیب پیرهن کردی
به جز هلاک خودش آرزو نباشد هیچ
کسی که یافت چو پروانه ذوق جانبازی
به غمم شاد شوی میدانم
غم دل با تو از آن میگویم
شب های هجر را گذراندیم و زنده ایم
ما را به سخت جانی خود این گمان نبود
ای غایب از دو دیده چنان در دل منی
کز لب گشودنت به من آزار میرسد
یکسر مو دلت سفید نگشت
هیچ مو در تنت سیاه نماند
ای حسن توبه آن گهی کردی
که تو را قوت گناه نماند
شیخ بهایی
اول، صدای گریه است. بعد، هوسه آرامآرام بالا میآید:
«ما يبرد دم العياله...»
«داغِ این خانواده سردشدنی نیست...»
جمعیت مکثی میکند؛ انگار همه منتظر یک پاسخاند.
ناگهان هزاران نفر یکصدا فریاد میزنند:
«ما نتراضه... الدم بالدم!»
«به کمتر از خون در برابر خون راضی نمیشویم.»
اینجا هوسه، از مرثیه به رجز میرسد؛ اشک هنوز روی گونههاست، اما صدا، بوی غیرت و #خونخواهی میدهد!
لن يبقى من العلاقات إلا أصدقها
نمی ماند رابطه ای مگر عاشقانه ترین هایش
❤️فلو أستطيع
طرت إليك شوقاً
و كيف يطير
مقصوص الجناح؟
اگر ميتوانستم
به سمتت با شوق پرواز ميكردم.
فقط بگو با بال چيده شده،
پرواز چگونه است؟
گرم است به هم پشت رقیبان پی قتلم!
ای عشق دل افروز دل من به تو گرم است…
یار ما گر میل صحرا میکند صحرا خوش است
میل دریا گر کند در چشم ما دریا خوش است
گر نماید روی او خود رفتن دلها نکوست
وربپوشد رخ زحسرت شور در سرها خوش است
در وصالش چون نوازد مستی ما خوش بود
در فراقش گر گدازد نالهای ما خوش است
هر چه خواهد خاطرش ما آن شویم و آن کنیم
هر کجا ما را دهد جا جای ما آنجا خوش است
زاهدانرا زهد و تقوی عاقلانرا ننگ و نام
عاشقانرا غمزهای یار بی پروا خوش است
عاشقانرا باغ و بستان عارض جانان بود
داغ سوداشان بجای لاله حمرا خوش است
ای که خواهی شور دریا آب چشم ما به بین
درّو لعل از خون دل در قعر این دریا خوش است
ای که هستی میفروشی در جهان جای تو خوش
بی سر و پایان کوی نیستی را جا خوش است
هر کرا چون فیض وحشت باشد از ابنای دهر
گوش بسته لب خموش و چشم نابینا خوش
فیض کاشانی
ما چه گناهی کردیم که خونمون نزدیک مغازه پدر خانم هست، خدایا نمیشه با اطلاع قبلی بیاد ؟
خوب شد زود اوضاع رو کنترل کردیم ...
سأل: لأيِّ شيءٍ يشبَهُ الحب؟
قلتُ: القطار!
سأل: و أنت؟
قلتُ: كأنّي أعمى و أسيرُ على
سكّةِ الحديد،
و لم أدري أنّ القطارَ يقتَرب عنّي؟
أو سيقتُلُني!!
پرسید: عشق، شبیه چه بود؟
گفتم: قطار!
پرسید: و تو؟
گفتم: نابینایی به روی ریل؛
که نمیداند قطار،
از او دور میشود
یا
او را خواهد کُشت.
#کلام : إحسيِّن صايِن
#تعریب : ألف تاليا
قطار میرود
تو میروی
تمام ایستگاه میرود
و من چقدر سادهام
که سالهای سال
کنار این قطار ایستادهام
و همچنان
به نردههای ایستگاه رفته
تکیه دادهام
قیصر امین پور
رندان تشنه لب را آبی نمیدهد کس
گویی ولیشناسان رفتند از این ولایت
در زلف چون کمندش ای دل مپیچ کانجا
سرها بریده بینی بی جرم و جنایت
🏴 عاشورای حسینی تسلیت باد
نماز شام غریبان چو گریه آغازم
به مویههای غریبانه قصه پردازم
به یاد یار و دیار آن چنان بگریم زار
که از جهان ره و رسم سفر براندازم
من از دیار حبیبم نه از بلاد غریب
مهیمنا به رفیقان خود رسان بازم
خدای را مددی ای رفیق ره تا من
به کوی میکده دیگر علم برافرازم
لا شيء يشبه شيء
ولا أحد يعوّض غياب أحد
أشياؤنا المختلفة إن ضاعت،
ليس لها بديل...
💔هيچ چيزى، شبيه چيز ديگرى نيست
و هيچ كسى جاى خالى كسى ديگر را
جبران نمى كند؛
چيزهايى را كه داريم،
اگر گم شوند، جايگزينى ندارند...
سيبقى غيابك بين جروحي التي لا تُداوى...
❤️غیابت میماند میانِ زخمهایی که درمان نمیشوند...
⏺محمود درویش