دامان خرابات نشینان همه پاک است

تر دامنی ماست که تا دامن خاک است

گرد سر میگردم امشب شمع این کاشانه را

تا بیاموزم طریق سوختن پروانه را

مردم از محرومی و شادم که نومید از تو ساخت

تلخی جان کندنم امیدواران شما

به گرد خاطرم ای خوشدلی، چه می گذری

کدام روز مرا با تو آشنائی بود؟

ای اهل شوق وقت گریبان دریدن است

دست مرا به سوی گریبان که می برد؟

قطع امید من کند دم بدم از وصال خود

تا نکنم دل حزین شاد به انتظار هم

برخاطرم غباری ننشیند از جفایش

آئینه ی محبت، زنگار برنتابد

ای مردگان ز خاک یکی سر به در کنید

بر حال زنده بتر از خود نظر کنید

حزنی این عشق است نی افسانه چندین شکوه چیست؟

لب به دندان گیر و دندان بر جگر نه باک نیست

بی درد دل حیات چو ذوقی نمی دهد

آسودگان به عمر خود آیا چه دیده اند

حسن، دعای تو گر مستجاب نیست مرنج

تو را زبان دگر و دل، دگر دعا چه کند؟

نصیبم گشته چندان تلخکامی بعد هر کامی

که ممنونم ز گردون گر به کام من نمی گردد

شبها تو خفته، من به دعا کز تو دورباد

آه کسان که بهر تو در خون نشسته اند

زنده در عشق چه سان بود نصیبی، مجنون

عشق آن روز مگر این همه دشوار نبود؟

تلخ باشد زهر مرگ اما به شیرینی هنوز

می‌تواند تلخی هجران ز کام من برد

ز شورانگیز خالی گشته حاصل دانه اشکم

که مرغ وصل هرگز گرد دام من نمی‌گردد

چنان زهر فراقی ریختی در ساغر جانم

که مرگ از تلخی آن گرد جان من نمی‌گردد

غم زمانه خورم یا فراق یار کشم

به طاقتی که ندارم، کدام بار کشم؟

بگذشت بهار و وا نشد دل

این غنچه مگر شکفتنی نیست؟

هزار جهد بکردم که سرّ عشق بپوشم

نبود بر سر آتش میسّرم که نجوشم

ساکنان سر کوی تو نباشند به هوش

کآن زمینی است که از وی همه مجنون خیزد

به عاشقان جگر چاک چون رسی اهلی؟

به یک دو چاک که در جیب پیرهن کردی

به جز هلاک خودش آرزو نباشد هیچ

کسی که یافت چو پروانه ذوق جانبازی

به غمم شاد شوی می‌دانم

غم دل با تو از آن می‌گویم

شب های هجر را گذراندیم و زنده ایم

ما را به سخت جانی خود این گمان نبود

ای غایب از دو دیده چنان در دل منی

کز لب گشودنت به من آزار می‌رسد

یکسر مو دلت سفید نگشت

هیچ مو در تنت سیاه نماند

ای حسن توبه آن گهی کردی

که تو را قوت گناه نماند

شیخ بهایی