روز پنج شنبه برام روز استرسی بود، چهارشنبه رفتیم مثلا خرید! برگشتنی خواهر خانم گفت حتما بیایید خونه ما، ما هم رفتیم شام مفصلی هم آماده کردند، دستشون اصلا به کم نمیره ، همیشه هم با کیفیت و دست و دلبازی به مهمون می‌رسند، این خصلت شون خیلی دوس دارم.

تا پاسی از شب اونجا بودیم، طبق معمول برادر خانم مجرد آخر از همه اومد و باز شروع کرد در مورد خریدهایی که خودش سفارش داده بود و ایرادهای بنی اسرائیلی و من دیگه نتونستم تحمل کنم و جوابش دادم و گفتم یه بار نشد همه یه کاری کنند و تو بی خودی ایراد نگیری، برادرش خونه معامله کرد بعد معامله اومده میگه باید فلان قیمت می‌خریدید، کلا بعد از تموم شدن پروسه هر کاری میاد و ایراد می‌گیره، اعصاب برا من نزاشته، حرفام زدم و جوراب هام پوشیدم و برگشتم خونه خودمون، اونجا می‌موندم بیشتر بحث مون می‌شد و پنجشنبه هم دیر از خواب بیدار شدم و بعد صبحانه خانم مقدمات کار شیرینی مدوک انجام داد و کل آشپزخونه رو ریخت به هم ، بعدش فقط گاز تمیز کرد و بعدش دیدم رو مبل خوابش برده ، گفتم برو رو تخت تا گردن درد نگیری، بعد از بیدار شدن سر هیچ و پوچ حرفمون شد و اونا رفتن خونه پدر خانم منم موندم خونمون و دیدم مطالعه هم نمی‌چسبه در یک حرکت انتحاری ظرف ها رو شستم و خونه رو با جارو برقی نونوار کردم و با ماشین لباسشویی خدمت لباس ها رسیدم و رو بند پهنشون کردم و بعدشم برای صرف شام خونه پدر خانم شدم