باران ...
اواخر نوجوانی و اوایل جوانی هر وقت که باران میبارید، مخصوصا باران بهاری، دوس داشتم زیر برام قدم بزنم حتی اگر خیس بشم، اول دبیرستان که بودم یکی از همکلاسیها نزدیک عید یه کارت پستال بهم هدیه داد، هنوز اون کارت پستال دارم، روی کارت پستال تصویر یه نقاشی رنگ و روغن بود یک پسر جوان که چترش بسته و زیر باران و پشت به ما هست، خیلی تصویر بکری بود، و شعری که هیچ وقت از یادم نرفت ؛ شعری از سهراب سپهری
چترها را باید بست
زیر باران باید رفت
فکر را، خاطره را، زیر باران باید برد
با همه مردم شهر ، زیر باران باید رفت
دوست را، زیر باران باید دید
عشق را، زیر باران باید جست
کلا یه بار عاشق شدم و قضیه اش قبلا تو همین وبلاگ نوشتم و بهش نرسیدم ، تو ذهنم همش فکر میکردم منم برا دیدن یارم زیر بارون خیس میشم، اما زهی خیال باطل ، از بارون فراری شدم.
اما باید با چتر بسته و شمشیر آویخته باید بریم و نماز استسقا بخونیم تا بلکه خداوند متعال درهای رحمتشون به رومون باز کنه.
خیلی خودم فراموش کردم باید اینا رو دوباره یادآوری کنم به خودم
خیس شدن زیر بارون
پای برهنه راه رفتن رو شن های ساحل
کوهپیمایی
شب مانی در جنگل ارسباران
راه رفتن با یه پا روی ریل آهن
سکوت و سکوت و سکوت و دوری از هر حرف بیهوده